تبليغاتX
عشق جاودان

عشق جاودان

عشق و عاشقی تا بی نهایت
لینکستان
زیبا
قالب وبلاگ
سياهچاله
ستاره
عشق يا فريب
اشک حسرت

آرشیو

هفته چهارم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386

 

وضعیت مدیر

کاکو
 

عکس من

کاکو
فرشته ها

فرشته ها

يك روز مردي خواب عجيبي ديد كه در ميان فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه  مي كند آنها تند تند نامهايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسيد  باز ميكردند و انها را داخل جعبه اي ميگذاشتند مرد از فرشته پرسيد   شما چه كار ميكنيد ؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت اين جا محل دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خد اوند را تحويل مي گيريم . مرد كمي جلوتر رفت و باز تعدادي فرشته ديد كه كاغذهايي را درون پاكت مي گذارند و آنها را به وسيله ي پيكهايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شما چه كارمي كنيد ؟ يكي از فرشته ها گفت  اينجا محل ارسال است . ما رحمت هاي خداوند را براي بندگان مي فرستيم . مرد كمي جلوتر رفت وديد يك فرشته بيكار نشسته است. با تعجب از او پرسيد چرا شما بيكاريد ؟ فرشته گفت اين جا محل تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان برآورده شده بايد جواب بفرستند اما عده ي بسياركمي اين كار را مي كنند. مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته گفت خيلي ساده فقط كافي است بگويند خدايا شكر!     

 

 

این یادداشت در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط کاکو نوشته شد. | 






خوش شانسي يا بد شانسي

خوش شانسي يا بد شانسي

نقل است كه در روزگاران گذشته پيرمردي كشاورزبا پسرش زندگي مي كرد. آنها در تمام دنيا فقط يك اسب و تكه اي زمين زراعي داشتند وهر روز صبح تا شب با اسب خود روي زمين شان كار ميكردند . روزي اسب فرار كرد و مرد پير نمي دانستكه ديگر چگونه زمين خود را شخم بزند . همسايه ها كه اين موضوع را فهميده بودن به خانه اش آمدن تا ابرازهمدردي كنند . همه به او گفتند : چه بد شانسي بزرگي حال مي خواهي چه كار كني ؟ پيرمرد از آنها تشكر كرد و گفت : از كجا ميدانيد كه اين اتفاق براي من بد شانسي بزرگي است هنوز براي گفتن اين موضوع خيلي زود است!  هماسيه ها براي اينكه او كمتر غصه بخورد وانمود كردن كه حق با اوست و سپس به خانه هايشان رفتند . چند روز بعد اسب برگشت اما نه به تنهاي شش اسب ديگر را نيز با خود آورده بود . همسيايه ها دوباره خانه او رفتند تا اين بار به خاطر اين خوش شانسي به او تبريك بگويند . كشاورز بار ديگر از آنها تشكر كرد و به آنها گفت از كجا مي دانيد اين اتفاق در زندگي من يك خوش شانسي است ؟هنوز براي گفتن اين موضوع خيلي زود است . اين بار همسايه ها فكر كردند كه او عقل خود را از دست داده است . چند روز بعد پسر كشاورز در حال رام كردن يكي از آن اسب ها بود كه اسب لگدي به او زد و پايش را شكست . همسايه ها به ديدن پسر آمدن و پدرش گفتن : چه بد شانسي بزرگي تا چند وقت بايد به تنهاي روي زمين كار كني پيرمرد باز هم تشكر كرد و گفت : هنوز براي گفتن اين موضوع خيلي زود است . همه تعجب كردن و با خود گفتند كه او براستي عقل خود را از دست داده است . بد شانسي از اين بزرگ تر. ممكن است پسرش تا آخر عمر لنگ لنگان را برود . چند روز بعد بين كشور آنها و كشور ديگر جنگي در گرفت وهه جوانهاي سالم به جنگ اعزام شدند و هيچ يك از آنها زنده از جنگ برنگشتن بجز پسر گشاورز كه پايش شكسته بود . بعد از اين كه پاي پسر خوب شد گشاورز پير تنها فردي بود كه مي توانست با پسرش روي زمين كار كند .آنها به ديدار همسايه ها رفتند تا تسليت بگويند و كمكشان كنند . اگر كسي زياد بي تابي و گريه مي كرد پيرمرد به او مي گفت از كجا مي داني اين يك بد شانسي است هنوز براي گفتن اين موضوع خيلي زود است . خوشانسي يا بد شانسي همه بستگي به اين دارد كه چگونه به اين اتفاقات و رويدادها خود نگاه كنيم و آنها را تقسيم كنيم . بستگي دارد از بين خوش شانسي بد شانسي كدام يك را براي خود اتخاب كنيم . اگر پيرمرد هم مانند همسايه اتفاقات را ه حساب بد شانسي مي گذاشت شايد هيچ وقت تبديل به خوشانسي نمي شدند . 

 

این یادداشت در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:9  توسط کاکو نوشته شد. |